هَمدَمِ دَردَم و این دَرد کِشیدَن دارَد...
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
هممون یه سری آرزو داریم که بر باد رفتن. خیلی وقت بوده دنبالشون بودیم. براش دویدیم. زحمت کشیدیم. عرق ریختیم. ولی انگار ما برای نرسیدن آفریده شدیم. برای حسرتِ اون آرزو رو داشتن. اونقدر دامنهی آرزو د
این درد، تمامی ندارد...
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
دانشگاهی که درس میخونم، نه از نظر سطح علمی خیلی بالاست و نه از نظر امکانات. همیشه با ترس و لرز باید سوار تاکسیهایی بشیم که جلوی پامون میایستن و بوق میزنن. آخه هوا خیلی سرد میشه چون کنار جادهست. ب
یه وقتایی منتظر کسی باش
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 21:47
بیشتر از هرکسی تو این دنیا دوسِت دارم. خودتم بیشتر از هرکسِ دیگهای اینو میدونی. میدونی که هرقدرم که بگذره، هیچکی به اندازهی نصفِ دوست داشتنِ منم دوسِت نخواهد داشت. امروزم مثل دیروز دوسِت داشتم. ام
شما هم تبریک بگین، خوشحال میشه
-
تاریخ: 1397/9/13 ساعت: 21:47
یادم نمیاد دقیقا اولین بار کِی بود. چند شنبه بود و ساعت داشت روی چه دقیقهای تیکتاک میکرد. یه توپولوی قد کوتاهِ احساساتی که با صدای بلندش، کل خوابگاه از دستش عاصی بودن. وقتی میخندید، دندونای مس
شین، صاد
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
وبلاگم همزمان با ورود به دانشگاه شروع به کار کرد. قبلش هیچ جا نبودم. از هیچ فضای مجازیای هم خبر نداشتم. حتی نمیدونستم تو وبلاگ باید چی نوشت!! در این حد :)) از اوایلی که اینجا رو نوشتم، سعی کردم خاطر
به هم رسیدنِ ما، نقطهی جداییِ ماست...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
دیشب یکی از بچههای دبیرستان تو گروه گفت خانوم فلانی رو دیدم. دبیر ورزش. خیلی سلام رسوند. مخصوصا به رفیعه. تعجب کردم. آخه چرا من؟ من که حتی چهرهش هم به زور یادم میاد! کلا آدمای زندگیم، زود فراموش
کربلا کربلا؛ ما داریم میاییم...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
درست پارسال این موقع برای اولین بار دستهای همو گرفتیم. سینما، خفهگی. داشتیم خفه میشدیم از ترس و استرس و عشق. برای همین، وسط فیلم زدیم بیرون. از این دیوونه بازیهایی که حداقل از ما بعید نبود! ام
حال و روزم جمعه ها از خودِ جمعه غمانگیز تره!
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:01
تو زندگیِ بیست و اندی سالهم، هیچوقت یادم نمیاد که نترسیده باشم! همیشه برای من، چیزی، کسی، شئ ای بوده که ازش مثلِ سگ ترسیدم. بچه که بودم، میرفتم تو آشپزخونه و فکر میکردم از زیرِ کابینت، یه موجودِ عظیم الجثه میاد و منو با خودش میبره تو دنیای خودش. اون وقت من میترسیدم که مامان یا بابا از نبودِ من دق کن...
وَ مَن هَمهی جَهان را دَرxa0پیراهنِ گرمِ "تو" خُلاصه میکنم!
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:01
من نه جذابم، نه خوشگل. نه بلدم دلبری کنم، نه خودمو لوس. من یه آدمِ کاملا معمولی ام که یه زندگیِ کاملا معمولی داره. یه کسی که از تکرار بیزاره و باهاش مقابله میکنه. یکی که نه یاد داره برقصه، نه یاد داره کروات ببنده. من فقط یه چیزیو خیلی خوب یاد دارم. یاد دارم وقتی میای، بیام دمِ در، کیفت رو بگیرم، کتت...
دردیست غیر مُردن آن را دوا نباشد
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 23:48
● خاله! اگه دوستام بپرسن خونوادهت واسه تولدت چی گرفتن، میگم مامانم یه بافت گرفته، بابامم عروسک. خوبه به نظرتون؟! ○ چرا دروغ بگی خب؟ ● پس چی بگم؟! ○ بگو چند روز دیگه میخوان سورپرایزم کنن... ● چرا دروغ بگم خب؟! #کودکان_بدسرپرست + پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن!(حضرت مولانا)
برام هیچ حسی شبیه "تو" نیست...
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 23:48
این مدتی که نبودم خیلی اتفاقها افتاد که بهم نشون داد فاصلهی بینِ خوشحالی و جشن و شادمانی با غم و حزن و اندوه، اندازهی یه تارِ موئه. همینقدر نازک، همینقدر باریک. حالا اینکه خونه مهمون داشتیم از پایتخت و قرار بود مامانبزرگ هم برای شام بیاد خونه و همه، متفق القول شاد و شنگول بودیم ولی بعدش با خبرِ فوتِ...
یادِ تو هرجا که هستم با منه
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:06
خیلی هایمان عشق را تجربه کرده ایم. خیلی هایمان غرق در احساسی شدیم که گمان میکردیم لیلی و مجنونِ اصلی، ماییم و آنچه نظامی سُراییده، افسانه ای بیش نبوده! خودمان را عاشقپیشه فرض کردیم و در خیالاتِ خود، پدر و مادری شدیم که فرزندمان، داستانِ عاشق شدنمان را با آب و تاب، برای معلمِ فارسیاش تعریف کرده و ما ...
همهی روزهای هفته که باشی، جمعه است!
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 20:06
چند هفته ای میشه که جمعههام حال و هوای خوبی داره. راستش هیچوقت از جمعه خوشم نمیومد. با اینکه خیلی از خاطراتِ خوب و نوستالژیکم مثلِ زدن به دلِ طبیعت و بازیگوشی کردن و تفریح، در این روز رقم خورده؛ ولی یادمه بابابزرگ که از پیشمون رفت، جمعه بود! با اینکه خیلی کوچیک بودم ولی میفهمیدم. میفهمیدم یکیمون کم ...
پاییز رسیده که مرا مبتلا کند!
-
تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 8:07
گاهی دل خوشی های زندگی آنقدر فوران میکند که نمیدانی بخاطر کدامشان خوشحال باشی. گاهی از زمین و زمان خبرهای خوب میبارد و این وسط "تو" هستی که شک میکنی به خواب و بیداری ات! گاهی قدم زدن با یک دوست، آنقدر شیرین است که دعا میکنی کاش زمان در آن لحظه متوقف
نه به روزِ جهانیِ بدونِ گوشی!
-
تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 8:07
خیلی دقیق بخواهم بگویم، درست بیست و سه ساعت و چهل دقیقه و شانزده ثانیه است که به طرزِ دهشناکی، نه اعصاب دارم و نه حوصله. کز کردهام روی تَختَم و به گوشهای از اتاق خیره ماندهام. هیچ صدایی برایم لذتبخش نیست و از دیدن هیچ جُنبنده ای خوشحال نمیشوم. به
به شانس اعتقاد داری؟!
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:46
کل سهم دستاورد های من در زمینه ی قرعه کشی تو جاهای مختلف، یه اتو بوده تو سال هشتاد و چهار از بانک سپه! اون زمان مامان گفت اینو میذارم روی جاهازت که هروقت شوهر کردی، بگی اینو از فلان جا بردم! واقعیتش مامان از همون اول روی من حساب ویژه ای باز کرده بود! فکر میکرد دختر ته تغاریش نسبت نزدیکی با لوک خوش ش...
نه "تو" خلیل خدایی نه من چو اسماعیل
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 19:37
◈ تگ ها معرفی فیلم مخاطب خاص دبیرستان دوست داشتنی ها دیالوگ های بی مخاطب دلتنگی جیم تخته سیاه بغض آخرین مطالب حکمتانه! نه "تو" خلیل خدایی نه من چو اسماعیل سکوتم را نفهمیدی... دیدنت معجزه ی خوبی بود هرچند دور! اگه صدامو میشنوی، دوباره تماس بگیر :| ظهور کن منجی عالم بشریت کاش میتوانستم بغلش کنم! بانو ...
حکمتانه!
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 19:37
◈ تگ ها معرفی فیلم مخاطب خاص دبیرستان دوست داشتنی ها دیالوگ های بی مخاطب دلتنگی جیم تخته سیاه بغض آخرین مطالب حکمتانه! نه "تو" خلیل خدایی نه من چو اسماعیل سکوتم را نفهمیدی... دیدنت معجزه ی خوبی بود هرچند دور! اگه صدامو میشنوی، دوباره تماس بگیر :| ظهور کن منجی عالم بشریت کاش میتوانستم بغلش کنم! بانو ...
سکوتم را نفهمیدی...
-
تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 17:00
آدم یه وقتایی، بخاطر یه مصلحتایی حرفی نمیزنه. لال مونی میگیره که اوضاع از اینی که هست خراب تر نشه. لال مونی میگیره و جلوی چشم خودش، متهمش میکنن به نفهم و بیشعور بودن! و بازم لال مونی میگیره. لال میشه چون میترسه. از آدما میترسه. از خودش میترسه. از قلب ساده ش میترسه. از حافظه ی جلبک گونش میترسه. از ای...
نه "تو" خلیل خدایی نه من چو اسماعیل
-
تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 17:00
امکان نداره بچه ای رو در هرجایی، ببینم و بهش لبخند نزنم! "هر بچه ای". چه با نمک، چه بی نمک. چه خوشگل، چه زشت. چه سفید، چه سیاه. نمیدونم این علاقه م به بچه ها از کجا نشات میگیره. شاید چون هنوز خودم بچه م، باهاشون خو میگیرم! شاید چون بچه م، حرفشونو بهتر میفهمم به نسبت بقیه. شاید... برده بودمش دندون پز...