اگه صدامو میشنوی، دوباره تماس بگیر :|
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:17
چند روز پیش یه خانومی زنگ زده بود برای پسرشون به عنوان امر خیر برای اینجانب. مادر، پس از تفتیش کامل و گرفتن جزیی ترین اطلاعات موجود و ممکن، فرموده بودن "باید با حاج آقامون مشورت کنم، دوباره تماس بگیرید" . چند روز بعد تر، وقتی دوباره تماس میگیرن، گویا کسی خونه نبوده. شمارشون میوفته روی تلفن. از اونجا...
دیدنت معجزه ی خوبی بود هرچند دور!
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:17
توی این همه اتفاقات تاریک، دیدنت معجزه بود. راستش هیچ وقت به معجزه اعتقادی نداشتم. معجزه برای من، مثل یه شانس بزرگ بود همیشه. یه اتفاق خارق العاده که بی هوا و سر زده میاد سراغت. چند روز پیش، مهدیه ( یکی از بچه های مرکز) ازم پرسید:" معجزه یعنی چی خاله؟! " موندم چی بگم! یه آن فکرت افتادم. گفتم :" معجز...
ظهور کن منجی عالم بشریت
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:12
خواستم بنویسم از این جنایت. خواستم انقدر بتازم به بی شرف های شمرمآبانه ای که بویی از شرافت و انسانیت نبردند و انقدر حقیر شدند که دست به کارهایی از این قبیل میزنند. خواستم از مظلومیت انسان هایی بگم که نه به خاطر دو هزار پولی که "تو" فکر میکنی، نه به خاطر دیده شدن تو دنیا، نه به خاطر تقدیر و تشکری که
بانو جان! عشق خاموش غزل های منی مثلا :|
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 1:17
فقط یه چیزایی شنیده بودم از اینکه جنوبیا خونگرم و مهربونن. در حد حرف بود فقط. ندیده بودم چون از نزدیک. یه بار تو عمرم فقط رفتم بندرعباس. دیگه نرفتم. خیلی وقت پیش بود اونم. طبیعیه یادم نیاد چیزی از مهمون نوازیشون. ولی امروز، امروز که دیدمش، میتونم به جد بگم نه تنها جنوبیا خونگرم و مهربونن، بلکه به شد
کاش میتوانستم بغلش کنم!
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 1:17
فرق داشت. با همه ی آدم هایی که دیده بودم فرق داشت. همان اول کاری پرسید:" کجا میری دخترم؟!" گفتم:" بیمارستان فلان جا". از آیینه نگاه کرد. سگرمه هایش درهم رفت. ادامه داد:" دکتری؟!" خندیدم. - "نه، ملاقات یه دوست میرم" نگاهش را دزدید. تا رسیدن به مقصد حرفی نزد. حسابی به فکر فرو رفته بود. موقع حساب کردن
حق ندارید!
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:35
تیر ۱۳۹۶ ( ۲ ) خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۴ ) ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۱ ) فروردين ۱۳۹۶ ( ۸ ) اسفند ۱۳۹۵ ( ۵ ) بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ ) دی ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) آذر ۱۳۹۵ ( ۱۳ ) آبان ۱۳۹۵ ( ۱۴ ) مهر ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) شهریور ۱۳۹۵ ( ۲۴ ) مرداد ۱۳۹۵ ( ۵ ) تیر ۱۳۹۵ ( ۸ ) خرداد ۱۳۹۵ ( ۲ ) ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۴ ) فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۲ ) اسفند
بهم میگن خاله رفیعه {آیکن قلب}
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 17:16
تیر ۱۳۹۶ ( ۱ ) خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۴ ) ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۱ ) فروردين ۱۳۹۶ ( ۸ ) اسفند ۱۳۹۵ ( ۵ ) بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ ) دی ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) آذر ۱۳۹۵ ( ۱۳ ) آبان ۱۳۹۵ ( ۱۴ ) مهر ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) شهریور ۱۳۹۵ ( ۲۴ ) مرداد ۱۳۹۵ ( ۵ ) تیر ۱۳۹۵ ( ۸ ) خرداد ۱۳۹۵ ( ۲ ) ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۴ ) فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۲ ) اسفند
چه کنم با چه کنم های دلِ بی هدفم...؟!
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 10:36
از زمانیکه بچه بودم، هر وقت تصور میکردم یه اتفاقی روی بده، یا روی نمیداد یا درست برعکسش اتفاق می افتاد. مثلا اگه قرار بود بریم شهربازی، خودمو تو بغل رسول تصور میکردم که دارم جیغ میکشم و اونم با شیطنت، منو بیشتر و بیشتر میترسونه. وقت رفتن که می شد، بابا زنگ میزد، میگفت بهم ماموریت خورده. یه شب دیگه
خستم فقط، خیلی خسته...
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 11:02
یه کاری بود، متناسب با رشته م. با بابا رفتم محیطش رو ببینم. خوب بود. بابا اوکی داد. خودمم که عشق رشتمو کار مرتبط باهاش. به بقیه ی دوستامم گفتم اگه میخواین، برید واسه مصاحبه. جای خوبیه. حالا حقوقش که مهم نیست ولی هم فاله هم تماشا. هم کار یاد میگیری، هم بیمه میکنن و جز سنوات حساب میشه واستون. یکیشون ر
برای خواننده های خاموشی مثل "تو"
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 11:02
بهم گفت وبلاگتو میخونم چند وقته. الان خواستم یه چیزی بهت بگم. آدم وقتی حالش بده، که یادش میره چیزایی داره که حالشو خوب کنه!!راست میگفت. من حالم بد بود چون یادم رفته بود کسانی هستن که بدون اینکه بدونم کین و چین، میان اینجا و بعضی هاشون مثل "تو"، تو کلاس حالمو میپرسن. بعضی هاشون مثل "تو" با حرفاشون آر...
سوال
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 12:01
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ ) ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۱ ) فروردين ۱۳۹۶ ( ۸ ) اسفند ۱۳۹۵ ( ۵ ) بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ ) دی ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) آذر ۱۳۹۵ ( ۱۳ ) آبان ۱۳۹۵ ( ۱۴ ) مهر ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) شهریور ۱۳۹۵ ( ۲۴ ) مرداد ۱۳۹۵ ( ۵ ) تیر ۱۳۹۵ ( ۸ ) خرداد ۱۳۹۵ ( ۲ ) ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۴ ) فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۲ ) اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۶ ) بهمن ۱۳۹۴ ( ۱۱ ) دی...
حس میکنم ذهنم خالی شد :دی
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 11:21
چند روزه عصبی شدم. ربطی به اون یه هفته ی معروف نداره. گمونم از روزه ست. بی حالی و ضعف، مزید بر علت شدن که کمتر نطق کنم توو خونه. بعضی سوالام که مامان میپرسه، خیلی آروم جواب میدم. نمیشنوه. میگه چی؟! دوباره خیلی آروم تکرار میکنم. سنش رفته بالا دیگه. بازم نمیشنوه. میگه چی میگی؟! بلند تر صحبت کن. صدامو
نیازمندگانیم
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 11:21
بچه های دبیرستان جدیدا یه گروه زدن تو تلگرام. تقریبا هشتاد نفری میشیم. از کلاس اول دبیرستان، هرکی تو اون مدرسه بود، الان عضو گروهه. من خیلیاشونو نمیشناسم. چون تو کلاسم نبودن. ولی دقیقا همونا، منو میشناسن! واسم عجیب بود. به یکیشون گفتم تو چطوری منو یادته؟! گفت سال دوم، جشن که داشتیم، تو نمازخونه، تو
ماهتون عسل
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:47
خرداد ۱۳۹۶ ( ۸ ) ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۱ ) فروردين ۱۳۹۶ ( ۸ ) اسفند ۱۳۹۵ ( ۵ ) بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ ) دی ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) آذر ۱۳۹۵ ( ۱۳ ) آبان ۱۳۹۵ ( ۱۴ ) مهر ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) شهریور ۱۳۹۵ ( ۲۴ ) مرداد ۱۳۹۵ ( ۵ ) تیر ۱۳۹۵ ( ۸ ) خرداد ۱۳۹۵ ( ۲ ) ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۴ ) فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۲ ) اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۶ ) بهمن ۱۳۹۴ ( ۱۱ ) دی ...
عزیزم چشمات، نه نه ببخشید دهنت...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:47
من: دهنت اذیتت نمیکنه عسلم؟! (وی همیشه چشم را با دهان اشتباه میگرفت فلذا؛ از روی ذوق): - نه چطور مگه؟ ^__^ من: ولی پدر منو درآورده :| (مسواک را در چشمش فرو میکند)
ما خیال یار خود را پیش خود بنشانده ایم...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:47
تکلیفِ مارو روشن کن. یا بگو میای، یا نه دیگه. چیه این ول چرخیدنِ بیخود؟! بی بی یه حرف خوبی داره. میگه "زمونه پُر شده از آدمای این تیپی". بعدم به امین نگاه میکنه و سرشو تکون تکون میده. حالا اینکه امین چیه و تیپش چیه رو کار ندارم. ولی کلا بد زمونه ای شده. آدما بدش کردن یعنی. ولی تو خوب باش. اصلا بقیه
ولی خودش با اون یکی بیرون بود!!
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 4:52
دوست پسر دوستم: کجا بودی هرچی زنگ میزدم جواب نمیدادی؟!خود دوستم: حموم بودم عشقم، گوشیم توو اتاق بود! (با نیشخند، روو به ما "هیس"ی میگوید) :| ● دارم به این فکر میکنم که مگه میشه؟! مگه میشه همزمان، چند نفر توو قلبت باشن؟! یعنی کمته "یکی" واست دیویست خان؟؟ بعد فهمیدم که آره. میشه...
این همه کتاب میخونم و نمیدونم؟!
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 4:52
خرداد ۱۳۹۶ ( ۳ ) ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۱ ) فروردين ۱۳۹۶ ( ۸ ) اسفند ۱۳۹۵ ( ۵ ) بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ ) دی ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) آذر ۱۳۹۵ ( ۱۳ ) آبان ۱۳۹۵ ( ۱۴ ) مهر ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) شهریور ۱۳۹۵ ( ۲۴ ) مرداد ۱۳۹۵ ( ۵ ) تیر ۱۳۹۵ ( ۸ ) خرداد ۱۳۹۵ ( ۲ ) ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۴ ) فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۲ ) اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۶ ) بهمن ۱۳۹۴ ( ۱۱ ) دی ...
شیم
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 4:52
خرداد ۱۳۹۶ ( ۳ ) ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۱ ) فروردين ۱۳۹۶ ( ۸ ) اسفند ۱۳۹۵ ( ۵ ) بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ ) دی ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) آذر ۱۳۹۵ ( ۱۳ ) آبان ۱۳۹۵ ( ۱۴ ) مهر ۱۳۹۵ ( ۱۶ ) شهریور ۱۳۹۵ ( ۲۴ ) مرداد ۱۳۹۵ ( ۵ ) تیر ۱۳۹۵ ( ۸ ) خرداد ۱۳۹۵ ( ۲ ) ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۴ ) فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۲ ) اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۶ ) بهمن ۱۳۹۴ ( ۱۱ ) دی ...
جمعه ترین دوشنبه
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 10:07
مثلا این آهنگ رو واسه عروسیت به عنوان رقص دونفره ت انتخاب کنی. بعد اون قسمتی که میگه "بارونهههه" ، یهو چند قطره آب بریزه روی سر خودت و همسریت! یا مثلا اون قسمتی که میگه " عششششق، یعنی چشمات" ، آقای دوماد چشمات رو ببوسه ^__^ ( یه جوری که آرایشت اینا